۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

دیگر زندگی را نمیتوان


در فرومردن یک برگ

یا شکفتن یک گل

یا پریدن یک پرنده دید

ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم

آیا شود که باز درختان جوانی

را در راستای خیابان

پرورش دهیم

وصندوق های زرد پست

سنگین

زغمنامه های زمانه نباشد؟

-

در سرزمینی که عشق آهنی ست

انتظار معجزه را بعید می دانم

باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد؟

پرندگان

از شاخه های خشک پرواز می کنند

-

سرزمینی را که دوست می داریم

پرندگانش همه خیس اند

و گفتگوئی از پریدن نیست

در سرزمین ما

پرندگان همه خیس اند

در سرزمینی که عشق کاغذیست

انتظار معجزه را بعید می دانم

۲ نظر:

رضا گفت...

نجات دهنده در گور خفته است...

ناشناس گفت...

اگر بداني افسوس تو چگونه لبهاي خيسم را باز ميكند
باد را فرا ميخواند
جاذبه را سحر ميكند تا
انتظار معجزه را بعيد نداني

علي