۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

جمعه هاي دوران كودكي ساكت - تاريك و پراز تنهائي. تنها طنين تلويزيون سياه وسفيد و برنامه كودك ساعت 14 ظهر بود كه هيجاني برايمان به ارمغان مي آورد. باخانمان- نيك و نيكو و .... چه كودكي هيجان انگيزي!! عصرهاي جمعه پر بود از خميازه هاي كشدار و گرماي شرجي شمال و پنكه اي كه بالاي سر فرفر ميكرد.كودكي ما خالي از تمام دنياي بيرون شكل ميگرفت. چيزي متفاوت! پشت كتابخانه پدر اوقات سپري ميشد و دغدغه هاي كودكي مان -بمن بگو چرا، قصه هاي صمد ، قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب! و گاهي قصه هاي مجيد.... خالي از بازي هاي پرهيجان، جيغ كشيدن ها و ورجه ورجه كردن هاي بي پايان. مخصوصا! اگر مامان خواب بود كه صدا از كسي در نمي آمد! با ديگران فرق داشتيم و از ارتباط با آنها منع ميشديم. خنده هايمان متفاوت و گريه هامان نيز! تنها گريز از اين دنياي عالِم گونه ملال آور از آموختن، روزهايي بود كه به ديدار فاميل ميرفتيم يا خلاصه غريبه اي به دنياي ما وارد ميشد. انفجاري صورت ميگرفت كه ميخواست همه هيجانها را بيرون بريزد كه معمولا فاجعه اي در پي داشت.روزهاي تعطيل سكوت بود و سكوت. گهگاهي صداي خبر از راديو پدر را به هيجان مي آورد و يا صداي ماشين تايپ پدر روي مغز ما رژه ميرفت... چه سود از اينهمه دانستن؟ نوشتن؟براي رويا پردازي پناه ميبرديم به نوارهاي قصه و شعر تا درسكوت در خود تكرار نشويم و حرف زدن فراموشمان نشود. رويا را به پرواز در مي آورديم به جائي كه زندگي جريان داشت خارج از دنياي كودكي مان.بزرگ تر كه شدم 13-14 ساله، منع شدم از دوستي هاي مدرسه و .... دوستي هائي ناگزير كه گاهي به سادگي از نشستن روي يك نيمكت شروع ميشد و از دنياي كودكانه به بزرگسالي هم ميرسيد... سلام. سلام، اسمت چيه؟؟احساسات كودكانه مان شكل نگرفت، خنديدن و دوست داشتن را نياموختيم و توانائي با هم بودن را نيز... ما فرق داشتيم!بعدها كه بيرحمانه به درون اجتماع پرتاب شدم تازه شروع به ياد گرفتن چيزهائي كردم كه سالها قبل بايد مي آموختم... چطور ارتباط برقرار كني، سخت نگيري و اعتماد كني و چطور دوست داشته باشي ( گاه با پرداخت هزينه اي گزاف). روابط ساده كودكانه را از دست دادم و حالا پا به همان دنياي پر شك و سوء ظن بزرگترها گذاشتم. جائي كه جواب يك سلام ساده به همان سادگي سلام نيست. به كودكي خودم مي خندم و اينكه هيچ نبودم و كلاهي به گشادي تمام اين سالها به سرم رفته بود....در دنياي مجازي ميگردم به دنبال كودكي هاي گمشده- ميان عكسهاي دوستان مجازي.... و تصور ميكنم دنيايي مشابه بقيه پراز خنده، شادي، غم، عشق و جدايي كه تجربه هاي ناب بشري را مي سازد و خنده ام ميگيرد از اينكه ياد گرفتم نگويم: بامن دوست ميشي؟؟ يادگرفتم وقتي دلم تنگ ميشود برايت هيچ نگويم و آنقدر به آن فكر كنم كه گريه ام بگيرد براي اينهمه دلتنگي... هيجاني كه از ديدنت دارم را پنهان كنم شايد كه ....اما دنياي مجازي را به چه كار؟ خسته ام از اينهمه دنياي مجازي. بقول دوست مبارز مجازي ام دلم يك چيز ملموس ميخواهد. پراز حس كردن، شنيدن، لمس كردن و ديدن...بالاخره تمام آن هيجانات فروخفته به عصياني بدل شد كه هنوز هم بعد اين همه سال نميدانم با آن چه كنم... عصياني كه هنوز پس از سالها در تنهائي و در ميان دستنوشته ها و كلماتم گم و پيدا ميشود. دستنوشته هائي كه خواننده اي جز خودم ندارد. ميان آنها خودم را- روحم ار جستجو ميكنم. اما هرچه ميگردم كمتر يافته ميشوم و اين دور باطل همچنان ادامه دارد

۳ نظر:

آرمان خ گفت...

در حال غرق شدن اگر دستي يه سويت دراز شد بگير هرجند دست دشمنت باشد!

مهسا گفت...

موناي خوبم، مهم نيست كه بلد نيستي چون اينقدر عزيزي كه باهات ميشه راحت دوست شد همون طور كه من 8 ساله بقول خودت دچارتم!! چون تو هنوز هم جواب هر سلام رو به سادگي همون سلام كودكانه ميدي. كسي مثل تو به راحتي فهميده نميشاه اما مطمئن باش فردا روز ديگري است

cherikefarda گفت...

دوست دارم هوارتا مهساااا