دیگه خسته شدم! کم آوردم . البته میدونم که گذریه و دوباره میشم همون...........ولی الان کم آوردم. خسته ام. دلم میخواد برم، نمیدونم کجا، شاید یه جائی که دور باشه و ناآشنا با آدمهای جدید و حرفا و حسهای جدید . جائی که معنیش فرق کنه! نه اینکه بخوام فرار کنم نه اما بهم حق بده خسته ام. یادم میاد از اولم عاشق تنهائی بودم مثل الان بی نیاز از آدمای دیگه و آزاد بودم از قید و بند تمام عشقهای مسخره و دوست دارم های آبکی. احساس قدرت میکردم. مامان میگفت میترسم اینقدر تو تنهائی بهت خوش بگذره که دیگه نخوای با کسی قسمتش کنی. شاید راست میگفت. شاید الان دلم میخواد به تنهائیم توجه بشه. به حضورم تو سکوتم. اه نمیدونم چه مرگمه؟؟کم آوردم! شاید واست خنده دار باشه نمیدونم؟ چرا من فراموش نمیکنم؟ کم آوردم از اینکه 4ساله هروقت از جلوی دانشگاه رد میشم گریه ام میگیره. کم آوردم از اینکه تنها جای آرامش بخشم گورستانه. کم آوردم ازاینکه همیشه میبخشم و میگذرم. کم اوردم از اینکه خودمو انرژیمو،روحمو و احساسمو بین همه تقسیم کنم. دلم تنگ شده واسه یه زانو که سرمو بزارم روش و تا خالی خالی شدن حرف بزنم حتی حرفائی که بدرد هیچی نخوره. دلم تنگ شده واسه اینکه خودمو با یکی قسمت کنم فقط با یکی، تمام حرفای نگفته ام رو و همه حسای فرو خورده ام رو. شده تا حالا دلت بخواد دستات خالی نباشه؟ دلت چی؟ شده تاحالا بوی عزیزی تا اون سر دنیا تا آخر عمر تو دماغت باشه و دنبالت بیاد؟ شده تاحالا بوئی باشه که وقتی حس میکنی گریه ات بگیره؟ شده تا حالا چشمت هرروز به در باشه تا مثل اونروز از در بیاد تو بدون اینکه تو بدونی و این انتظار تا آخر عمر باهات بیاد؟ شده تا حالا که بخوای اونقدر ضعیف باشی که به یکی تکیه کنی؟ نخندیا ولی حتی خودتو بزنی به بی عرضگی و کیف کنی وقتی بند کفشتو میبنده؟؟؟!!؟ لبه کوه راه بری و خیالت راحت باشه یکی مواظبته؟دلت تنگ شده که باز تو بوفه دانشکده یه کتاب هدیه بگیری که یه جائیش شبیهته؟ اما من دلم تنگه، دلم تنگه برای بودنت که نترسم از هیچ آینده ای و اینکه هیچ چیز این ما بودن و خراب نمیکنه. دلم تنگ شده که باز یه فیلم و تنها نبینم و ویکتور خارا رو تنها گوش ندم، دلم تنگ شده از حسرت اینکه یه بار دیگه برم راسته کتاب فروشای انقلاب و تا قرون آخر کیفمو کتاب بخرم و بعدم آلوچه نوبری گاز بزنم تا خونه و .........!؟خسته ام ازاینهمه دوست داشتن و بخشیدن و توقع نداشتن. خسته شدم ازاینهمه خوب بودن. خسته شدم از اینکه هیچ کدوم از سختیها و حسرت ها بغضم رو نمیشکونه اما یه چیز قشنگ، یه حس انسانی یا یه اتفاق ساده دور و برم اشکم رو راه میندازه. راستی یادته اون روز کنار بساط پسرک فال فروش نشستیم جدول ضرب یادش دادیم؟ هنوز میبینمش! آره واسه همه اون داشتنها، ضعفها و اون اعتماد همیشگی دلم تنگ شده.....
۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

۶ نظر:
سلام رسيد!
شده ولي نميدونم چرا بخشنذگي تنهايي مياره!
منم الان كه اين رو خوندم يكهو فهميدم چقدر دلم تنگ شده واسه... واسه همه چيزهاي بد و خوب، واسه سردم شدنها... واسه...
بگذريم، شايد يه روز يه جا يه چيز...
جالب بود
بگذار تا شيطنت عشق چشمان تورا بر عرياني عشق بگشايد هرچند معني آن جز رنج و پريشاني نباشد.. اما كوري را هرگز به خاظر آرامش تحمل نكن
آره علي خوبه كه ميفهمي چي ميگم
......
ويداي گلم، ميدوني كه زنده ام به دوست داشتن، كه هم درد است و هم الم. دوست داشتن هرانچه ميبينم و لمس ميكنم. مرسي
ارسال یک نظر